

/* /*]]>*/ سلام سلام توجه توجه مطالب مندرج در این متن متناسب کودکان نیست ! خوب بزرگای عزیز سلام خوبین؟ خوشین؟ میدونم به خاطر ننوشتنم کلی از خوانندگان پروپاقرص این بلاگ رو از دست دادم ( اینو واسه دل خودم گفتم چونکه بیشتر از یدونه مامان جوجه و سالن جان هیچکس آبونه نیست!) بگذریم کوچیکیاتون یادتونه؟ (نه یادمون نیست !) خیلی مسخره بود فهمیدم، یکی از اون چیزایی که از دوران کوچیکیه آدم باهاشهو تا شایدم دور از جون تا دم... با آدم هست آدامس جوئیدنه! خرسی، شیک ، خروس!، جدیداش الیپس ، اربیت و ..... تا حالا به آدامس فکر کردین؟ اصلأ آدامس چیه از کجا اومده ؟ بعد از خوردن ما چی میشه؟ برای ما ایرانی ها که بعد از خوردنش مهم نیست چون معلمه دیگه خیلی راحت پرت میشه تو خیابون تو کوچه یا نهایتأ خیلی یکی بخواد کار فرهنگی بکنه میندازدش تو سطل آشغال! چند ماه پیش بود که یه بسته آدامس اوربیت خریدم باور نمیکنین هر کدومشو که میخوردم به این فکر بودم که بعد از خوردن من چه بلائی سرش میاد ؟ کجا میره؟ خیلی قبل تر تو روزنامه در مورد آدامس یه مقاله ای خونده بودم که تو انگلیس آدامس خیلی سروصدا کرده چون چند بسته آلوده به ویروس ایدزش باعث مرگ خیلیا شده! نه شوخی کردم تو انگلیس سازمانی که متصدی نظافته (حالا شما بخونین شهرداری، آشغالانس، رفتگر، سوپور حالا هرچی) از دولت خواسته که مالیات بیشتری رو رو آدامس بزاره که دهن هرکی که آدامس میخوره بسوزه از پول مالیاتش! دنبال همین خبر هم رفتم تا چند تا سایت رو پیدا کردم که در این مورد مطالبی داشتن مثلأ همشهری آنلاین نوشته بود که: "طبق آمار ساليانه، 935 ميليون بسته آدامس به ارزش 300 ميليون پوند در انگلستان توليد مي شود كه معادل 50 درصد اين مبلغ صرف پاك كردن آدامس هاي جويده شده از معابر مي شود. تميز كردن خيابان هاي انگلستان از آدامس به روش هايي همچون اسپري هاي شيميايي، فريز كردن و دستگاه هاي فشار آب داغ از سطح خيابان ها انجام مي شود كه اين روش ها عوارض ناخواسته اي روي سنگفرش خيابان ها دارد. اما لايحه اي در مجلس عوام انگليس تحت عنوان محله و محيط زيست تميزتر در حال بررسي است كه بر اساس آن آدامس جزو زباله به حساب مي آيد و براي افرادي كه آدامس جويده شده را روي زمين مي ريزند جريمه تعيين مي كند." من صدها یا شاید میلیاردها بار آدامس رو رو زمین دیدم البته شاید این مربوط به محله ما باشه یا شهر ما شما ها که جاهای باکلاس زندگی میکنین حتمآ ندیدین؟ نه این جریان آدامس روی زمین تنها به محله و کوچه ما ختم نمیشه چون همشهری آنلاین ادامعه میده که علاوه بر انگلیس ، ایرلند(همون داداش انگلیس) و سنگاپور هم قانون های سختگیرانه ای واسه آدامس این محبوب قلبها گذاشتن! سنگاپور بدجور قاطی کرده و گفته که، البته اینو همشهری آنلاین گفته که سنگاپور گفته که: "13سال پيش دولت سنگاپور، مصرف آدامس را در اين كشور ممنوع كرد و جريمه يك سال زندان را براي قاچاق اين كالا در نظر گرفت." خوب حالا جرات داری برو سنگاپور آدامس بجو برو دیگه برو! خوب بحث زیاد حقوقیو قضایی و این برنامه ها شد اصلأ من حرفم چیز دیگه بود یه چیز دیگه ، شما میدونین این آدامس بلا نگرفته چیه از کجا اومده؟ راویان خبر اینجوری میگن آدامْسْ نوعی جویدنی مصنوعی است که به منظور تازه کردن دهان یا بو بری و یا سرگرمی و مزیدن(اینشو خودمم نفهمیدم مزیدن ! شاید همون گزیدنه که توسط طعم دارچینی انجام میشه!) به کار میرود. در قدیم به گونهای آدامس رایج در ایران سَقِّز گفته میشد. نام آدامس تلفظ نادرستی است از مارک آدامز (Adams) (این که چیز عادی ایه تو ایران کلینکس و ریکا و.. ما دوس داریم آقا حال میکنیم اینجوری امری بود؟)که بر روی سقزهای وارداتی اولیه به ایران دیده میشد. این آدامسها توسط توماس آدامز آمریکایی تولید شدهبود که از نخستین سازندگان آدامسها به شکل امروزی بود. ,وی آدامس تولیدی خود را سقز(فک کنم اینجا میگفتن صمغ خیلی بهتر بود) جویدنی نیویورکی آدامز (به انگلیسی Adams New York Chewing Gum ) نام گذاشت. پیشینهٔ آدامسهای امروزی به دهه ۱۸۶۰ میلادی(میشه سال1239 شمسی، سال تولد من دقیقأ) باز میگردد، هنگامی که مادهای به نام چیکل (chicle) تولید شد. در قدیم صمغ به دست آمده از قطران پوست درخت غان را میجویدهاند. پارافین هم یک پایه آدامس رایج دیگر بود، گرچه نمیتوان آن را تا زمانی که در دهان گرم و مرطوب شود، جوید. مواد تشکیل دهنده آدامس عبارتند از پایه آدامس (۳۰٪)، شیرینکنندهها (۵۹٪)، شیرینکنندههای قوی (۰٫۵٪)، نرمکنندهها (۲٪)، شیره ذرت (۱۰٪)، طعمدهندهها (۴٪)، اجزاء فعال (۵٪) و رنگهای غذایی و رنگهای خوراکی.(فقط یه بار دیگه بخونین، فکر کنین چیه که این همه بهش جیگولیات میزنن تا بشه آدامس!) تا اینجا گفتیم، شما هم خوندین اما خوبیای این آدامسه چیه؟

ادامه مطلب
سلام سلام
خیلی خوشحالم که تونستم یه رکورد جدیدو ثبت کنم ننوشتن مطلب اونم بیشتر از سه ماه! یه جورائی دل و دماغ نوشتنو نداشتم بعد از اون داستانی که شروع کردم به نوشتن و اونهمه انرژی منفی که جپ و راست از سمت خوانندگان عزیزو دوستای خوبم حواله شد کلا تصمیم گرفتم بیخیال نوشتن این داستان بشم نه اینکه بیخیال بیخیالا نه!
راستی خیلی ممنونم از همتون که تو این چند وقته کلی حالمو پرسیدین خیلیم ممنونم از همه اونائی که مارو از حاشیه خاطره بلاگشون پاک کردن علی الخصوص اونائی که ....
به هر حال تو این سه ماهه کلی کار کردم کلی جای جدید رفتم کلی دوستای جدید پیدا کردم ،تو ابرا رفتم ،خونه حمدالله خان رفتم ،گوشه ای از بهشتو دیدم ووووو
خلاصه جای هه اونائی که به فکر من بودنو کلی خالی کردم جای همتون خالی بود
امیدوارم این شروع دوباره شروع قشنگیا باشه

وسط ابرا!

خونه حمدالله خان

؟

فعلا یا حق
جان از اون دروازه به همراه لئو گذشت، یه جنگل بزرگ بود تا اونجائی که چشم جان میدید فقط درخت بودو درخت .

درختا خیلی خیلی بزرگ بودن تو بدنه اونا خونه هائی ساخته شده بودن حتی بعضی جاها خونه ها تو تپه ها ساخته شده بود طوری که سقف خونه ها از چمن پوشیده شده بود ،جان به اینورو اونور نگاه میکرد به خونه ها به اسبا به حیووناتی که اونجا میگشتن ،اما بیشتر به آدمائی که مبهوت جانو نگاه میکردن نگاه می کرد.زنا و مردا و بچه ها همه تا جانو میدیدن برمیگشتنو با حالتی عجیب به جان نگاه میکردن ،چندتا دختر کوچولو برای جان دست تکون دادن ،جانم براشون دست تکون داد اونا خیلی دوست داشتنی بودن و داشتن تو چمنا میدوئیدن و بازی میکردن .
جان از بین تموم اون خونه ها و آدما گذشت تا اینکه دید اون جلو ها روی یه تپه ای بلند یه ساختمون عجیبی ساخته شده که پائین تپه چند تا شیر مثه همونائی که تو دروازه ورودی دیده بود نشستن .
لئو جانو مستقیم به اون سمت میبرد درست روبروی شیرها لئو وایستاد و پتی به سمت جان اومد واونو مجبور کرد که پائین بیاد ،بعد اونو به سمت تپه هول داد جان نمیفهمید چه خبره فقط میدونست که باید وارد اون ساختمون بشه .شیرهای نگهبان کنار رفتنو جان از روی پله هائی که الان براش آشنا بودن به سمت در اون ساختمون عجیب حرکت کرد .
تعداد زیادی پله رو بالا رفت تا اینکه به در بزرگ ورودی رسید ،در به محض رسیدن جان به اون جلو باز شدو جان وارد ساختمون شد.
یه تالار بزرگ روبروی جان بود اینقدر بزرگ که جان به سختی انتهای اونو میدید اما اونچیزی که توجه جانو به خودش جلب کرد بوی عالی غذا بود اون اینقدر گرسنه بود که همه چیزی فراموش کرد و فقط رفت تا اینکه محل اون بو رو پیدا کنه .
جان وقتی که یه وسط تالار رسید بالای سرشو نگاه کرد !این ساختمون چندین طبقه داشت که نمیتونست بشمردشون چون دیگه بوی غذا امونشو بریده بود !
ستونهای تالار خیلی زیبا بودن و رو دیوارها شکلهای عجیبی کشیده شده بود و تابلو های زیادی به دیوار نصب شده بود اما یکی از اون تابلو ها که وسط همشون قرار داشت همون شکلی بود که جان گردنبندشو همیشه تو گردن داشت همونی که استلا بهش داده بود همونی که کلید ورود جان به اینجا بود.
جان احساس کرد که بوی غذا از طبقه بالاست اما چطوری باید میرفت بالا؟دورو برشو نگاه کردو یاد پله ها افتاد، خیلی سخت نبود تا جان تونست اونارو پیدا کنه این پله ها به رنگ سبز خیلی روشن بودنو به حالت پیچی به سمت بالا میرفتن جان به طبقه دوم رسید!
این طبقه پر از در بود شاید بیشتر از صد تا در اونجا بود درهای بزرگ چوبی که همشون به رنگ سفید شیری بودن جان رفت سمتشون اولی و دومی و همینجوری بعدیو بعدی ،همشون قفل بودن، جان همه رو امتحان کرد تا اینکه آخرین در از اون راهروئی که جان همه دراشو امتحان کرده بود بازشد!
توی اون اتاق یا شاید تالار، سه ردیف میز بود که خیلی بزگ بودن پر از شمعدون و ظرف، انتهای میزها یه سکو بود که یه صندلی طلائی روش بود جان به اون سمت رفت اون صندلی خیلی قشنگ زیبا بود جان داشت به اون نزدیک میشد که دید انتهای میز وسط ،پر از غذاست مرغ و بره و ...کلی غذا بود جان یه نگاه به صندلیه انداخت یه نگاه به غذا ها اما غذا مهمتر بود جان دیگه نمیفهمید چیکار داره میکنه از کدومشون داره میخوره خوردو خورد یه لحظه هم فکر اینو نکرد که اینجا مال کیه این غذاها مال کین!!!
دلش درد گرفته بود همینجوری که یه ران مرغ دستش بود رفت سمت صندلی طلائی خواست بهش دست بزنه اما خجالت کشید چونکه دستش خیلی کثیف بود کنار صندلی روی دیوار یه میز خیلی زیبا بود که روی اون چندتا مجسمه بود که جان متوجه شکل اونا نمیشد !
جان به خودش اومد حالا چیکار کنم ؟بهتره برم بیرون اگه صاحب اینجا بیاد چی؟بهتره برم پیش پتی اونجا بهتره !به سرعت از سکو پائین پریدو به عجله از بین میزها و صندلی ها رد شد تا اینکه به در رسید خواست اونو باز کنه اما باز نمیشد !در قفل بود!
نه !لطفا درو باز کنین!خواهش میکنم !پتی پتی!اما پتی که خیلی دورتر از اونی بود که بخواد درو باز کنه یا اینکه اصلا صدای جانو بشنوه!
جان با مشت به در میکوبید اونم با تمام قدرت اما فایده ای نداشت.جان ساکت شد یه صداهائی میشنید!یه صداهائی مثه صدای انسان اما خیلی زیاد بودن جان ترسید!نکنه اینا همون اشباحی باشن که دنبال منن؟!!
با ترس گوششو به در چسبوند،خیلی دقت کرد اما هیچچی نفهمید هیچچی!
تو اون حالت کنجکاوی وترس بود که یهو از پشت سرش یکی گفت جاناتان!
جان با تموم قدرت به در خورد و اینقدر شوکه شده بود که نمیدونست چیکار باید بکنه !جاناتان ،جاناتان بزرگ !
جان روشو برگردوند !یه مرد بلند قد سفید پوش با ریش خیلی بلند خاکستری به سمت جان میومدو دستاشو باز کرده بود که جانو در آغوش بگیره!
جان وحشت زده با چشمای گرد شده به اون نگاه میکرد و خودشو با تمام قدرت به در فشار میداد همونجورم هی دستگیره رو میپیچوند !
جاناتان منم عمو رابرتز!بیا پسر بیا جلو مردی شدی!!چی !عمو رابرتز؟؟؟جان مجال فکر کردن نداشت چون دیگه تو بغل عمو رابرتز در حال مچاله شدن بود!اما آقای رابرتز بد اخلاق اینجا چیکار میکرد؟جاناتان کیه دیگه؟
جاناتان به خونه خوش اومدی بالاخره روز موعود فرارسیده !آقای رابرتز بازوهای جانو تو دستش گرفت وتو چشاش نگاه کرد !جانم به اون خیره شد،آره خودش بود آقای رابرتز بود اما چرا این شکلی ؟اینجا ؟جان توان حرف زدن نداشت !فقط گفت استلا!
آقای رابرتز گفت پسر اون منتظره توئه !همه ما منتظر توایم!بیا بریم باید یه خورده به سرو وضعت برسیم بیا بریم!جان نمیخواست بره یعنی جراتشو نداشت که بره !آخه کجا باید میرفت ؟چه بلائی سرم داره میاد ؟من زندم واقعا؟
آقای رابرتز گفت بیا پسر همه چیزو متوجه میشی بیا بریم!و به قدرت دست جانو کشیدو با خودش برد به سمت انتهای تالار!همینجوری که به سمت انتهای تالار میرفتن جان یهو متوجه شد که به جای حرکت به جلو دارن به پائین میرن مثه اینکه وارد یه دالان یه راهروئی شدن که پله هائی اونارو به سمت اون میبرد جان درست از وسط تالار وارد یه دالان یا یه راهرو شدو بعد از چند قدمی به یه در رسیدن .آقای رابرتز درو باز کرد و جان وارد یه سالن دیگه شد !
سالها قبل سرزمینی به نام بهشت با مردمانی بهشتی وجود داشت .مردمان این سرزمین فاقد خصوصیات بد انسانها بودن ،پادشاهی که بر این سرزمین حکومت میکرد آداماس کبیر بود اون با چندین سلاح قدرتمند بر همه چیز نظارت داشت .شمشیر عدالت ،کلاه دانش، چکمه های سرعت، زره قدرت ،چشمان تیزبین، قلب مهربانی .
اون پادشاه با اینها بر سرزمین حکومت میکرد و همه مردمان هم به راحتی و خوشی ،بدون کینه و حسادت در کنار هم زندگی میکردند و پادشاه با تمام قدرت از اونا و از گنجینه این سرزمین که گرمای سرزمین بود مراقبت میکرد اون گنجینه در کوه تیتان مخفی بود و تمام گرمی این سرزمین از اونجا بود.
روزی سلولی از حسادت به خاطر بی توجهی شیرهای نگهبان شاخدار از دروازه شرقی وارد بهشت شد و خودشو در وجود یکی از نزدیکان شاه مخفی کرد ،سالها بعد در شکل فرزندی زیبا به نام اسکاپولیت
ظاهر شد.اسکاپولیت از طریق پدرش پی به تمامی اسرار بهشت برد و با تحریک سلولهای نیمه مرده خودش که در نهاد مردمان بود تونست خیلیاروبا خودش بکنه و با خیانت نزدیکان آداماس تونست بر گنجینه مسلط بشه .
آداماس پیر هر کدام از سلاح ها رو بدست یکی از فدائیانش سپردو اونارو به دور دست ترینها فرستاد جاهائی که حتی خودش هم نمیدونست کجا!
اما قلب مهربانی و فن ساخت شمشیر عدالتو در وجود فرزندش جاناتان گذاشت و اونو به همراه چندین تن از بهترین یارانش به دنیای بدی فرستاد این بر خلاف نظر اکثریت بود اما اون آداماس بود شاه بهشت و میگفتم روزی پسرم بر جای من خواهد نشست!
جان متعجبانه و البته با خنده گفت چه جالب !لابد منم جاناتان دیگه نه؟؟؟
آقای رابرتز با قدرت به شونه جان کوبیدو گفت جاناتان کبیر!جان احساس کرد شونش افتاده زیر پاش !گفت عمو رابرتز،شکستا!آقای رابرتز گفت عمو رابرتز نه من ژنرال الکساندر هستم و از امروز در خدمت پادشاه جدید جاناتان کبیر!
جان دیگه حوصلش سر رفته بود گفت جون من عمو تمومش کن !ژنرال الکساندر گفت باشه اما تو باید سرو وضعتو مرتب کنیو لباس بهشتی بپوشی!تازه امشب کلی کار داریم باید خیلیارو ببینی!باید به خاطر برگشتنت جشن بگیریم!
.....ادامه دارد ....
جان خوب تمرکز کن ،سعی کن آروم تر نفس بکشی ، فکر کن تو سنگی ،آروم باش ،بهش بگو من نفس نمیکشم تو منو نمیبینی،بزار بیاد جلوتر ،جلوتر ،حالا جان ،حالا شلیک کن آها!
زدیش جان زدیش،پدرش بلند شد و با چاقوش رفت سمت گرازه ،اما گرازه یهو بلند شدو به سمت پدر حمله کرد !
جان از وحشت چشاشو بست !یه صدای زوزه ای اومدو بعدش سکوت !
جان جان بیا !صدای پدرش بود !باور نمیکرد !چشاشو که باز کرد پدرش داشت چاقورو از تن گرازه در میاورد !چشای جان گرد شده بودنو همینجور خیره به پدر مونده بودن !بیا دیگه پسر بیا ببین چی شکار کردی پاشو !
جان به سمت پدرش رفت تا به نزدیک پدرش برسه این سوالو هی تو سرش زمزمه میکرد "چطوری ؟ "
به محض اینکه به پدرش رسد قبل از اینکه از پدرش بپرسه پدرش گفت: زیاد سخت نیست جان !این تو خونه ماست توهم یاد میگیری!
جان همینطور که سر شیره رو نوازش میکرد یاد روزای شکار با پدرش بود و آرزو میکرد که کاش یه ذره از اون دل و جرات پدرشو داشت !
پتی ناگهان از جاش پاشد و به دور دست خیره شد ،بعدش نگاهی به بقیه شیرا کردو اونا هم بلند شدن و شروع به حرکت کردن !پتی پتی کجا میری؟اما ..... جان به سرعت قدماش اضافه کرد و پشت اونا شروع به راه رفتن کرد مدت زیادی راه رفتن جان احساس میکرد دیگه پاهاش مال خودش نیستن احساس کوفتگی شدیدی هم داشت ،از دور دره بزرگ زرد رنگ دیده میشد ،اونا مستقیم به سمت دره میرفتن ،تقریبا نزدیک دره شده بودن که یه درخت بید بزرگ نمایان شد ،زیر درخت بید یه تخته سنگ سیاه بود !جان به خودش گفت چه جای با حالی ! یه تخته سنگ و یه درخت زیبا جون میده برای پیک نیک !
خندش گرفت آخه تو اون وضع و پیک نیک!معلوم نبود که اصلا زندست مدست !تو خوابه !بعد به فکر پیک نیکه!
نزدیک تر که رسیدن تخته سنگه شروع به حرکت کرد و بلند شد!خدای من اون یه اسب مشکی بود چقدر به نظر جان با ابهت و زیبا بود! یاد لئو افتاد و یاد اسب سواری هائی که میکرد !یاد اون موقع هائی که تو خیالش با لئو پرواز میکرد یادش بخیر چه زود گذشت!
روزی که پدر لئو رو براش آورده بود جان خیلی کوچیک بود ،لئو هم خیلی کوچیک بود لئو یه کره اسب شیطون بود که همیشه جانو دنبال خودش میدوئوند !چقدر جانو از پشت خودش به زمین انداخته بود چقدر جان از دست اون گریه میکرد!چقدر به پدرش میگفت من اینو نمیخوام !اما همیشه پدرش میگفت :جان این یه اسب معمولی نیست این دوست توئه!جانم با خشم کودکانه بهش میگفت چی میگی پدر !اسب دوست منه!
من اینو نمیخوام!اما یه روز بیشتر طول نمیکشید که بازم میرفت سراغ لئو!
اسبه آروم و باوقار به سمت اونا راه افتاد و مستقیم اومد سمت جان!جانم دستشو برد تو یال اونو بعدش یه خورده اونو نوازش کرد .جان یاد اون مردی افتاد که تو جاده دیده بودو یاد اون اسب سیاه!آره خودش بود این همون اسبه !لئو!بعد از این همه اتفاقات جائی برای تعجب جان نمونده بود جان یه فکری به سرش زد زیر شکم لئوی خودش یه علامت سفید رنگ بود یه علامتی مثه ^ .
جان خم شد چیکار باید میکرد!نشست رو زمین و به آسمون نگاه کرد!خدایا چه اتفاقی داره برای من میافته ؟دو سه تا سیلی به صورتش زد!آخ دردم گرفت !من یعنی نمردم ؟پتی با توام چی خبره اینجا؟
لئو سرش به سمت جان آورد با سرش جانو هل میداد !پتی بازم به اون مکان خیره شده بود با دندوناش جانو کشید طوری که به جان فهموند باید بریم!
جان توانی برای ادامه دادن نداشت ،اما پتی اونو به سمت لئو هل داد و جان سوار لئو شد!لئو خرامان به سمت دره میرفت !دره ای که جان حتی تو قصه ها هم نشنیده بود!لئو لئو کجا داری میری منو میخوای ببری ته دره وایسا !میگم وایسا!اما لئو اولین قدمو تو دره گذاشت !
بازم پله هائی نا مرئی!یکی یکی در میومدنو لئو با آرامش روی اونا قدم میذاشت !جان پائینو نگاه کرد !سرش گیج رفت !خم شدو با دو دستش لئو رو سفت چسبید !دستاشو صورتش عرق میکردن عرقی سرد!جرات نداشت حتی برگرده و پتی رو نگاه کنه !مسافتیو که باید طی میکردن خیلی زیاد بود !دیگه تقریبا وسطای دره بودن که جان احساس کرد لئو داره تند تر حرکت میکنه !سرشو به سمت راست چرخوند!خدای من اونا چین !سه تا شبح سیاه پوش به سرعت سمت اونا میومدن !جان برقی رو از سمت اونا میدید!جان سرشو به زحمت به عقب چرخوند شیرا رو دید اما!اما زیاد نتونست نگاه کنه چون از سمت شیرا نور قرمز خیره کننده ای داشت میتابید جان یهو متوجه شد که یه دیواره قرمز رنگی دور اونارو احاطه کرده !دیگه اون اشباح رو نمیدید!جان متوجه نشد که چه خبره لئو هم تند تر در حرکت بود!
جان احساس کرد که کم کم دیواره داره کم رنگ میشه و اطرافش داره آبی و صورتی رنگ میشه !خوب که نگاه کرد دید که اونا تو یه دریاچه در حال عبورن از بین هزاران،نه از بین میلیونها پرنده صورتی!
زیر پاشو نگاه کرد دید که لئو روی یه سطح سیاه رنگی قدم میزاره و پاش تو آب نمیره !برگشت و به شیرا نگاه کرد دیگه نوری چشمشو اذیت نمیکرد اما شیر سیاهه پیداش نبود!
جان کمک کم داشت یه چیزائیو میفهمید اما نه در مورد جائی که توش بود!
تموم اون لحظاتی که جان تو این مسیر قرار گرفته بود تا اینجا همش مثه فیلم از جلوی چشماش رد میشدن و یه لحظه آرومش نمیذاشتن ،اون اشباح چی بودن با جان چیکار داشتن؟ اون با این حیوونا کجا داشت میرفت ؟ میتونست به خونش برگرده؟ جوابی برای سوالاش نداشت به قول پدرش به جلو حرکت کن،تو فقط بازیگری!
از گرسنگی جان احساس میکرد که چشماش ضعیف شدن و نمیتونه خوب جلوشو ببینه !آخرین چیزی که خورده بود ساندویچی بود که تو برفا بالای سنگهائی که تو جاده ریخته بودن وایستاده بود و خورده بود!آخ که چقدر الان دلش میخواست!
اونا داشتن وارد یه جنگل میشدن جنگلی که خیلی خیلی پردرخت بود جنگلی که درختاش خیلی قطور بودن و نشون میداد که سن زیادی دارن از لابه لای درختا رد میشدن درختای بلند و پرشاخ و برگ مانع رسیدن نور به داخل بودن هرچقدرکه به جلو میرفتن تاریکی بیشتر میشد ،جان به اینورو اونور نگاه میکرد احساس میکرد که یه سری چشم از دورو بر دارن بهشون نگاه میکنن!خوب دقت کرد آره واقعا چشم بودن خیلیم زیاد بودن !جان وحشت کرد یعنی بازم میخوان به اون حمله کنن؟!
اون جلوها یه دیوار سبز بود یه دیواری از درختا که راه اونجا تموم میشد!جان برگشتو به شیرها نگاه کرد !چشش به پتی افتاد و به یه پرنده همرنگ پتی !یه عقاب بود پشت پتی نشسته بودو اونو نگاه میکرد!این از کجا پیداش شد!آها من اینو دیدم همونی که بالای سرم پرواز میکرد!کی اومده اینجا!
صدای بلن و ممتدی توجهشو جلب کرد دیوار درختی روبرو در حال باز شدن بود !اونور دیوار چند تا شیر سنگی دیده میشدن خیلی شبیه این شیرهائی بودن که همراه جان بودن اما همشون خاکستری بودنو بدون شاخ !
با ورود اونا دیواره پشتی بسته شد و چندتا از شیرهای سنگی روبروی اونا که مثه سربازای شطرنج بودن شروع به حرکت کردن سه تاشون به سمت راست ،سه تاشون به سمت چپ!پس اونا مجسمه نیستن؟!!!
یه راه عبور بینشون باز شد ،دیواره درختی کنار رفتو لئو جانو داخل برد.
....ادامه دارد ....
